« Hossein Derakhshan's Travel to Israel | Main | More updates to come soon, please stay tuned.. »

Hoder's Latest Reports of His Trip to Israel

Hoder has requested that his travelogs be posted by those whose weblogs have not been filtered in Iran, as of yet. Since, I do not have many readers from Iran, I think it would be a risk worth taking.

I apologise that I am not very good at formatting Persian text through uni-code. My knowledge of HTML is rather primitive.

Anyhow, for those of you who read from Iran, the following is his travelogs so far from Israel:

صبحانه تازه‌ترین است 

  لينک‌دونی - Feb. 1

   آرشيو ماهانه | آرشيو موضوعی

§                            وسلی کلارک: آمریکا باید با ایران حرف بزند

§                            گزارش لیسا خانوم درباره‌ی جلسه‌ی دیروز دیدار با جوان‌های تل‌آویوی

دیشب جلسه عالی بود. باورم نمی‌شد. ولی بیشتر از ۵۰ نفر آمده بودند که یک ایرانی مسلمان را (البته من واقعا دیگر از مسلمانی هیچ نشانه‌ای ندارم. ولی خب، اسمم حسین است دیگر!) از نزدیک ببینند که چه‌جور جانوری است.

نشسته بودیم در یک حای حیاط مانندی که سقف و بخاری داشت و دور تا دور جوان‌های اسراییلی، دختر و پسر که همه هم انگلیسی بلد بودند نشسته بودند. چند نفر هم آدم مسن‌تر بینشان بود. البته تعداد مردها کلا بیشتر از زنها بود.

اولش کمی هول شدم. بعد یک نفر سوال کرد و من هم که یک گوشه نشسته بودم شروع کردم به جواب دادن. (از آن مرد چکمه‌ی پلاستیکی‌دار سبز این دفعه خبری نشد و من همان‌طوری بدون دوپینگ حرفم را ادامه دادم.) بعد کم‌کم بحث گرم شد و شاید یک ساعت و نیم یا دو ساعت حرف زدیم.

راجع به همه چیز می‌پرسیدند، ولی بعضی‌هایشان به طرز مشکوکی راجع به جزییات ایران چیز می‌دانستند. بعضی‌ها هم طبیعتا هیچ نمی‌دانستند. بیشتر سوال‌ها درباره‌ی اوضاع سیاسی و وضعیت جوان‌ها و مردم و اینترنت بود.

چیزی که بیشتر برایشان جالب بود ماجرای جنگ قدرت داخلی در ایران بین دو گروه که احمدی‌نژاد و لاریجانی نمایندگی‌شان می‌کنند بود. من توضیح دادم که حرف‌های او درباره‌ی اسراییل فقط برای این است که بتواند با سنگ اندازی در سیاست خارجی، سهم بیشتری برای دخالت در این حیطه از خامنه‌ای بگیرد. چون خامنه‌ای عملا به او حت از خاتمی هم کمتر اختیار داده است و او را شدیدا به وسیله‌ی مجلس محدود کرده است. گفتم که احمدی‌نژاد اصلا ابزار حمله به اسراییل که ارتش و ماهواره‌ی جام جم باشد را در اختیار ندارد که بخواهد حرف‌هایش اهمیتی پیدا کند.

بعد هم کلی از خاتمی و دوران اصلاحات دفاع کردم و گفتم که تنها راه تغییر رفتار ایران از راه انتخابات و بعد تغییر قانون است که بخاطر آن باید اول قشر متوسط و بالا را از بی‌تفاوتی سیاسی درآورد.

همه جور آدمی در جلسه بود. (عکس‌های جلسه را در پایین صفحه‌ی مربوط به آن ببینید) از یهودی‌های آمریکایی تا روسی تا اسراییلی‌های قدیمی‌تر که چند نسلشان در همان سرزمین زندگی کرده‌اند. ولی وقتی پرسیدم کسی هست که پیشینه‌ی ایران داشته باشد، یک نفر هم دستش را بالا نبرد. فکر کنم ایرانی‌های شهر زیاد توی خط این اورکات‌بازی‌ها نیستند و شاید هم خبردار نشده بودند.

بعدش از آنجا رفتیم به یک بار به نام نانوچکا که صاحبانش کال گرجستان‌اند و جای جالبی بود آنجا با بروبچه‌های Ilcu کمی نوشیدیم و خوردیم و حرف زدیم تا اینکه کسانی که از مجله‌ی هفتگی Ha'ir که انگار یعنی شهر آمدند و چون قرار است روی جلد مجله‌ی این هفته‌شان -- با کمال عذرخواهی از ایرانیان خیرخواه و بزرگ‌منش -- بنده باشم، یک مراسم فتوشوت اساسی داشتیم و بعدش هم برای مصاحبه‌ی به سبک همان مجله رفتیم به یک بار/لانژ دیگر. ولی دیگر حدودا ساعت دو نصفه بود و من این‌قدر خسته بودم که اصلا گاهی یادم می‌رفت سوال چی بود و چرت و پرت می‌گفتم. دختر خبرنگار هم خیلی کند و خونسرد بود و مشکل را بدتر می‌کرد. خلاصه اوضاع آن قدر بد بود که قرار شد مصاحبه را فردایش پای تلفن ادامه بدهیم.

دوست و همراهم لیسا خانوم گولدمن ماجرا را از دید خودش به انگلیسی تعریف کرده است که خواندنی است. خیلی خواندنی‌تر از گزارش‌های من.

Excerpt: Over 50 young Israelis met a Muslim-born Iranian for the first time in their life. We talked about almost everything and I particularly explained to them how Ahmadinejad is not equally taken seriously by the people and the establishment in

Iran

. They were so relieved.

1 Feb 06 @ 03:12 PM نظر (0) 

مهدی جامی در نوشته‌ی من برای نیویوک‌تایمز تناقضی با نظرهای قبلی‌ام پیدا کرده است. او می‌گوید من که از سازگارا و مهدی خلجی همیشه انتقاد کرده‌ام که چرا به آمریکایی‌ها برای راه برخورد با ایران مشاوره می‌دهند و الان خودم هم دقیقا همین کار را کرده‌ام.

ولی بین کار من و کار سازگارا و خلجی فرق بسیار زیادی است. من از آمریکایی ها حقوق نمی‌گیرم، آنها می‌گیرند. من همه‌ی کارم همان‌چیزی است که در روزنامه‌ی عمومی نوشته‌ام. آنها کلی کار می‌کنند (شامل ساعت‌ها گفتگو، مشورت، سخنرانی و..) و فقط آخر سر بخشی از آن را به عنوان یک مقاله‌ی توصیه‌ای منتشر می‌کنند، خیلی از نوشته‌هایشان هم هرگز در بیرون منتشر نمی‌شود. من برای یکی از لیبرال‌ترین و چپ‌ترین (بر اساس قطب‌نمای آمریکایی) روزنامه‌‌ها که مخالف حمله به ایران است در صفحه‌ی دیدگاهش مقاله‌ نوشته‌ام، آنها برای یکی از دست‌راستی‌ترین موسسه‌های پژوهشی آمریکایی که موافق براندازی خشونت‌آمیز رژيم ایران است کار می‌کنند.

کسانی که فرق احمدی‌نژاد و خاتمی را نمی‌بینند، لابد فرق من و سازگارا را هم نمی‌بینند.

Excerpt: There is a huge different between writing an op-ed piece for the liberal, anti-war New York Times, criticizing the Bush administration, and working for right-wing, war monger Washington Institute. The writer os Sibestan fails to see that.

1 Feb 06 @ 04:20 AM نظر (11) 

صبحانه تازه‌ترین است

  لينک‌دونی - Jan. 31

   آرشيو ماهانه | آرشيو موضوعی

§                            کافه گینزبورگ، اولین وبلاگی که یک ایرانی ساکن تل آویو می‌نویسد

برایش کامنت بگذارید تا تشویق شود بیشتر بنویسد

§                            لاگیدن یک ایرانی تا اسراییل؛ جوروسالم پست

§                            مطلب هاآرتز درباره‌ی وبلاگ‌ها در ایران و سفرم به اسراییل

ويژه‌نامه‌ی سبک و جوانانه‌ی آخر هفته‌ی روزنامه‌ی متمایل به چپ هاآرتز (که اصولا مخالف مذهبی‌های تندروهای اسراییل و مدافع حقوق فلسطینی‌ها است) قرار است این هفته مطلبی درباره‌ی ایران کار کند.

آنها از من خواستند که سوال‌های پایین را از همه‌ی شمایی که در تهران زندگی می‌کنید یا با آن آشنایی دارید بپرسم تا جواب‌هایش را به اسم خودتان چاپ کنند. (به خدا این سوال‌ها را من طرح نکرده‌ام. هرچند که آن قدر هم برای چنین مجله‌ای بد نیستند.)

جواب هر سوال را با ذکر شماره‌اش و به همین ترتیبی که هست بدهید و آخر سر هم اسم و احیانا آدرس وبلاگتان را هم ته آن اضافه کنید. بجنبید، چون پنج، شش ساعت بیشتر وقت نیست:

۱) بهترین جمله‌ای که پسرها برای بلنتد کردن دخترها اول کار به آنها می‌گویند چیست؟
۲) زندگی زیرزمینی جوان تهرانی شامل چیست؟ (چه موزیکی، چه ماده مخدری، چه کاری اصولا؟ خیلی خلاصه بنویسید.)
۳) جوادها از نظر شما چه کسانی هستند؟ (چه شکلی‌اند و چطور فکر و رفتار می‌کنند)
۴) در یخچال یک دختر یا پسر مجرد دانشجو چه چیزهایی پیدا می‌شود؟
۵) کجای شهر است که یک اسراییلی یا هر خارجی دیگر نباید اصلا پایش را بگذارد؟
۶) بعد از سیگار یا جوینت کشیدن چه چیزی معولا (به عنوان اصطلاحا کره) می‌خورند؟
۷) باحالترین کافه‌ی شهر چیست و کجاست؟
۸) آخرین مد لباس برای پسرها و دخترها چیست؟
۹) بهترین کافه یا رستوران برای قرار گذاشتن با دخترها یا پسرها کجاست که کمی هم رومانتیک باشد؟
۱۰) سریع‌ترین راه برای اینکه توی خیابان با یکی دعوا راه بیندازید چیست؟

تکمیل:
- بابا مزخرف نگویید دیگر. این یک مجله‌ی خیلی غیرسیاسی و خانوادگی است و اصولا مطالب سیاسی خیلی سنگین توی کارش نیست. اتفاقا همین چیزها بیشتر روی ذهن مردم عادی اسراییل تاثیر می‌گذارد تا چیزی مثل مقاله‌های بلند ظاهرا عمیق به زبان ملکوتی. بعدش هم، دستاورد من از این سفر را در لینکدونی ببینید. فردا راجع به آن می‌نویسم. در ضمن، مسهل بخورید تا این عصاهایی که قورت داده‌اید بیرون بیاید.

Excerpt: Haaretz weekend special magazine wants to know more about Tehranian youth's lifestyle. Answer these questions to be published in Haaer.

31 Jan 06 @ 11:20 PM نظر (43) 

صبحانه تازه‌ترین است

  لينک‌دونی - Jan. 30

   آرشيو ماهانه | آرشيو موضوعی

§                            نگذارید احمدی‌نژادی‌ها انجمن فارغ‌التحصیلان شریف را هم بگیرند

ثبت نام کنید و رای بدهید.

§                            مقاله‌ی روزنامه‌ی اینترنتی اسراییلی درباره‌ی میهمانی امشب و اصولا این سفر

از همه‌ی کسانی که از موفقیت این سفر ناراحت شده‌اند عذر می‌خواهم. ببخشید که من در این چهار سال به اندازه‌ی تمام عمر شما تاثیر گذاشته‌ام.

§                            باشگاه وبلاگ‌نویسان تهران

§                            سروش: مصباح یعنی فاشیزم؛ روز

همین الان دارم از اورشلیم می‌آیم. قبل از اینکه به میهمانی امشب بروم که با ثبت نام ۶۰ نفر آدم دارد برای خودش ماجرایی می‌شود، دلم می‌خواهد حسم را از این چند ساعتی که در این شهر سر کردم بنویسم. راستش را بخواهید، فرق تل‌آویو با اورشلیم مثل فرق تهران است با قم. خلاصه هیچ خوشم نیامد. یک تجربه‌ی خیلی خیلی بد هم با ایرانی‌های مغازه‌دار آنجا پیدا کردم که بعدتر می‌‌نویسم.

راستی بلیطم را تمدید کردم و بیشتر می‌مانم. چون واقعا هنوز هیچ جایی را ندیده‌ام و کلی کار مانده که بکنم.

فقط خواهشی که دارم از شما این است که اگر می‌ةوانید مطالبم را درباره‌ي این سفر برای هر کس که می‌توانید بفرستید. حالا با ایمیل یا هر راه دیگر. اگر هم وبلاگ دارید و جرات، عین مطالب را می‌توانید کپی کنید. اشکالی از نظر من ندارد. وبلاگ من فیلتر شده است و مهم‌ترین مساله این است که تعداد هر چه بیشتری بتوانند این نوشته‌ها را بخوانند. ایمیل امن‌ترین و بهترین راه است در هر صورت.

Excerpt: I'm just back from

Jerusalem

and it was a terrible experience. It was like being in

Qum

.

30 Jan 06 @ 06:04 PM نظر (19) 

پریشب بالاخره موفق شدم برای اولین ایرانی ساکن اسراییل، وبلاگ فارسی درست کنم. این یکی از بزرگترین برنامه‌هایم برای این سفر بود که خوشبخانه عملی شد. البته فعلا چون که فقط یک نوشته در آن هست، به آن لینک نمی‌دهم. باید با نویسنده‌اش امروز صحبت کنم و ببینم مشکلی برای ادامه‌ی کار دارد یا نه.

دیگر اینکه لامصب دوربینم خراب شده. هنوز عکس و فیلم می‌گیرد، ولی صفحه‌ی نمایشگرش فکر کنم توی جیب کتم که بود، وقتی روی صندلی نشسته بودم خروده زمین و شکسته. برای همین من مثل کورها شده‌ام. مجبورم بدون اینکه درست چیزی ببینم عکس بگیرم. از همه بدتر آن است که بدون این ثفحه نمی‌توانم تنظیمات دوربین را عوض کنم.

امروز صبح دارم می‌روم ببینم می‌توانم بلیطم را تمدید کنم یا نه. چون که کلی کار هست که هنوز وقت نشده بکنم. کلی آدم هست که قرار است ببینم و کلی عکس و ویدیو و هست که باید بگیرم. بخصوص که فردا تازه مصاحبه‌ای که با هاآرتز کردم قرار است منتشر شود و تازه بعد از آن است که توجه ملت جلب می‌شود و من می‌توانم حرف‌هایم را بزنم.

دیروز به لطف آقای منشری توانستم با یکی از ایرانیان پرنفوذ اینجا دیدار کنم به‌نام آقای ابراهیم عبیر که از یهودیان مشهور ایران است که مهندس قدیمی ساختمان است و قبل از انقلاب هم کلی ساختمان ساخته. یک مصاحبه‌ی مفصل با او کردم که به زودی همین‌جا می‌گذارمش.

امشب قرار است با یک سری از جوان‌های اسراییلی عضو یک سایت مشابه اورکات، به نام ILCU، در یک بار در تل آویو جمع شویم و گپ بزنیم. فعلا ۴۲ نفر گفته‌اند که می‌آیند. آنها خودشان اسم این جمع‌شدن را گذاشته‌اند پیام اسراییل به ایران و می‌خواهند بطور نمادین یک پیام صلح به جوان‌ها و بلاگرهای ایرانی بفرستند. اگر پیشنهادی برای این جور کارهای نمادین دارید بنویسید. اگر ما هم بتوانیم از این طرف یک پیام صلح‌آمیز برای آنها بفرستیم خیلی جالب می‌شود. بخصوص اگر این رابطه را ادامه دهیم.

دیگر اینکه... آهان. بعضی‌ها تعجب کرده‌اند که من چرا گفته‌ام روزی بیست‌هزار خواننده دارم. واقعیت این است که من حدود ده هزار خواننده روی خود وبلاگ دارم که همه می‌دانید. ولی بیش از یازده هزار مشترک ایمیلی هم دارم که هر روز مطالبم را با ایمیل می‌گیرند. این دو روی هم بیش‌تر از بیست هزارتا می‌شود.

Excerpt: ٌWhat have I been doing and what I'm up to these days.

30 Jan 06 @ 06:10 AM نظر (21) 

صبحانه تازه‌ترین است

  لينک‌دونی - Jan. 29

   آرشيو ماهانه | آرشيو موضوعی

§                            بازتاب‌هایی بر مقاله‌ام در نیویورک‌تایمز

§                            دوست اسراییلی‌ایم لیسا گلدمن از پشت صحنه‌ی سفر من می‌نویسد

§                            آصفی رسما به جمع احمدی‌نژادی‌ها پیوست

چقدر آدم باید ذلیل باشد که هم بتواند با احمدی‌نژاد کار کند و هم با خاتمی

جلسه‌ی پریروز در دانشگاه تل‌آویو خیلی خوب بود. اول اینکه ملت آمده بودند و آبروریزی نشد.{حتی مثل اینکه چندین نفر هم پشت درمانده و له شده بودند. جوری که آمبولانس آمد و چند نفرشان را که پا و دستشان در اثر ازدحام و فشار جمعیت شکسته بود برد بیمارستان. صحنه‌ای بود. باید می‌دیدید.}

شروع کردم به انگلیس مطلبم را درباره‌ی تکنولوژی، جوانان و اصلاح‌طلبی در ایران با کک اسلایدشویی که درست کرده بودم توضیح دادم.

{ولی بعد از چند دقیقه یک آقایی را ته جمعیت دیدم که خیلی نورانی بود و لباس پلاستیکی سبز خیلی خوش‌رنگی پوشیده بود. با چکمه های لاستیکی باغبانی خوش‌رنگ و یک محافظ صورت سپیدرنگ از آنهایی که زنبوردارها می‌گذارند که زنبورها نیششان نزنند.

بعد یک دفعه دیدم دارد طوری که کسی متوجه نشود، با انگشت سبابه‌اش به من اشاره می‌کند. بعد نفهمیدم چه شد. ناگهان زبانم درد گرفت و ناخودآگاه شروع کردم مثل بلبل عبری حرف زدن. جمعیت به وجد آمده بود. پلک نمی‌زد و به من خیره شده بود. جوری که حتی وقتی من تمام کردم حرفم را و بلند شدم، همه همان‌طور دیوار پشت سر من را نگاه می‌کردند.

کانهوا چشمشان قفل شده بود. همه از عنایت آن آقای سبزپوش که جانم به فدای چکمه‌های پلاستیکی سبزش. ولی من دیدم این‌طور نمی‌شود. برگشتم و برای اینکه حواس همه را سرجایش بیاروم که لااقل بروند سر زندگی‌شان و به وظایف الهی و سیاسی‌شان برسند، شروع کردم به انگلیسی صحبت کردن. ناگهان همه چیز به حالت عادی خود برگشت. دیدم آن آقای سبزرنگ هم ناپدید شده.}


لیورا عاشق شعر فارسی است

می‌خواستم فیلمی را هم که از زمان انتخابات گرفته بودم پخش کنم که متاسفانه ممکن نشد. ولی آنجا بود که فهمیدم آدم هر چقدر اطلاعات دست اول از ایران به اسراییلی‌ها بدهد، کم است. هیچ‌کدام از تمام جمع حداقل در پنج سال گذشته به ایران نرفته بود، در حالی که آنجا مرکز مطالعات ایرانی بود و اغلب هم دانشجویان دپارتمان خاورمیانه. برای همین اگر آدم حتی چهار تا عکس نشانشان بدهد و پنج تا قصه تعریف کند از اینکه مردم عادی چطور در ایران زندگی و کار و تفریح می‌کنند، کلی تاثیر دارد. چون درست است که آنها در یک سیستم دموکراتیک زندگی می‌کنند و رسانه‌های آزاد دارند ، ولی بخاطر این بی‌رابطگی طولانی فهم درستی از ایران ندارند و برای همین رو به عادت‌ها و کلیشه‌ها می‌آورند که طبیعتا با واقعیت ایران خیلی فرق دارد. خلاصه فکر کنم برایشان جالب بود که هفتصدهزار وبلاگ فارسی هست و از جنده تا طلبه در آنها می‌نویسند. (آدم بخاطر رعایت قافیه به چه کارها مجبور نمی‌شود.)


پروفسور منشری خانمش را در همین حیاط پیدا کرده است

بعد سوال‌ها شروع شد که بعضی‌هایشان مثل اینکه خاتمی چکار کرد و چرا از اطلاح‌طلبی می‌تواند منجر به تغییر شود واقعا جواب دادنش سخت بود. بخصوص برای کسی که تا حالا در عمرش ایران نرفته و لمس نکرده و فقط با آمار و ارقام می‌خواهد ثابت کند که خاتمی هیچ غلطی نکرد و هیچ فرقی هم با احمدی‌نژاد و بقیه ندارد. ولی من مثال زدم که نه سال پیش عباس عبدی را گرفتند و بردند انفرادی و چندماه نگهش ‌داشتند و هیچکس نفهمید، ولی الان خون از دماغ کسی بیاید فردا برایش وکیلی می‌گیرند و روزنامه‌ها خبرش را می‌دهند وغیره. ولی او می‌گفت که نه، زمان خاتمی صدتا روزنامه بسته شده، پس خاتمی بس است. یادم رفت البته بگویم که اگر خاتمی نبود که اصلا ان صد روزنامه هم منتشر نمی‌شدند که بخواهند بعد از چند ماه تعطیل شوند.

بعد از جلسه، با پروفسور داوید مناشری، رییس مرکز مطاعلات ایرانی و چند نفر دیگر رفتیم ناهار. قبلش هم البته در حیاط دانشگاه که پر از دختر و پسر جوان و باحال است نشسته بودیم و گپ می‌زدیم و قهوه می‌نوشیندیم. این آقای منشری خیلی مرد بامزه است. فقط دو سال در ایران بوده، بعد از انقلاب. ولی فارسی‌اش عالی است. خیلی هم حواس جمع و بسیار فعال و در عین حال شوخ‌طبع است. می‌گفت که این حیاط جان می‌دهد برای دختر بازی. چون دخترهای رشته‌های مهندسی که از پسرهای بی‌عرضه و حوصله‌سربرشان خسته می‌شوند، می‌آیند اینجا تا با پسرهای علوم‌انسانی که بر عکس ایران خیلی اهل حال و جالب هستند آشنا شوند. خود دکتر مثل اینکه خانمش را در همین حیاط پیدا کرده و شاید برای همین راجع به فواید این حیاط و میز و صندلی‌هایش مطمین است.


اوری از رابطه با طلبه‌های قم خوشحال و شگفت‌زده است

یکی از دیگر هم‌ناهاری‌ها اسمش اوری بود که دارد دکترایش را با کار کردن آییان‌های مذهبی افراطیان مسیحی، یهودی و مسلمان بررسی تطبیقی می‌کند و خیلی راجع به اینکه من فقط روی اصلاح‌طلب‌ها متمرکزم و می‌خواهم از تکنولوژی‌های جدید در چهارچوب این ایده دفاع کنم خوشحال بود. می‌گفت معمولا ایرانی‌ها برای همه‌ی ایران از اقوام و نژادها و گروه‌های سیاسی مختلف برنامه و نقشه دارند. پرسیدم کسی را از کمپین هوارد دین می‌شناسد که گفت بله و قرار شد خبر دهد. تجربه‌ی آنها خیلی به درد ما، اصلاح‌طلبان پیشرو، در ایران می‌خورد. در ضمن، می‌گفت که با طلبه‌‌هاق قم خیلی رابطه‌ی خوبی دارد و کلی با آنها درباره‌ی تز دکترایش تبادل اطلاعات و نظر می‌‌کند. با ایمیل و به انگلیسی و حتی در مواردی عبری.

دیگری یک پسر جوان ایرانی-آمریکایی بود که از نیویورک آمده بود و درسش را در دانشگاه تل‌آویو تمام کرده بود. پنج، شش تا زبان می‌دانست،. ولی یک نفر دیگر هم بود که دارد دکترایش را روی برخورد شاه ایران با اقلیت‌ها می‌گیرد که جالب بود.

ولی جالب‌تر از همه لیورا بود. دختری که جلسه را ترتیب داده بود و خودش هم دارد دکترا می‌گیرد درباره‌ی مجلات زنان در ایران. او عاشق شعر فارسی است و کلی هم از بر دارد. آن هم به سه زبان فارسی، عبری و انگلیسی. برایم آخر سر شعری از سعدی به عبری خواند که بعدا فهمبدم بنی‌‌آدم اعضای دیگرند بود. که آخرش اشک در چشم‌هایش جمع شد.

توضیح:
- غلطها‌ی نگارشی‌ام را ببخشایید. حوصله ندارم دوباره بخوانمش.
- آن جاهایی که در کروشه است دروغ است. به سبک برادر رییس‌جمهورمان.
- عکس‌های مربوط به مطلب را فردا صبح اضافه می‌کنم. الان می‌خواهم بروم بخوابم.

Excerpt: How my presentation at the Univeristy of Tel Aviv went and whom I met with.

29 Jan 06 @ 12:40 AM نظر (32) 

صبحانه تازه‌ترین است

  لينک‌دونی - Jan. 28

   آرشيو ماهانه | آرشيو موضوعی

§                            آمریکا باید بخاطر حمایت از یابکوت انتخابات در ایران شرمنده باشد؛ ‌نیویورک‌تایمز

کاش یکی این را ترجمه می‌کرد

§                            پورمحمدی: احتمال دارد عوامل آمريکا، بريتانيا و اسرائيل در سقوط دو هواپيمای نظامی ايرانی که طی هفته های اخير رخ داده است دست داشته باشند؛ بی.بی.سی

آخر یک چیز بگو که بگنجد.

امروز یعنی شنبه نیویورک‌تایمز یا هرالد تریبوین را بخرید. در آن یک مقاله نوشتم درباره‌ی اینکه آمریکا بهتر است دیگر مردم ایران را در انتخابات بعدی به بایکوت تشویق نکند،‌چون به ضرر همه است.

تکمیل:
- مقاله به عنوان
استاندارد دوگانه در دموکراسی چاپ شده است. ویل من به خدا در اینکه آنها همه جا به جای
Persian از Farsi استفاده کرده‌اند بی‌تقصیرم. گفتند که قواعد نیویورک‌تایمز این جوری است.

28 Jan 06 @ 02:17 AM 

صبحانه تازه‌ترین است

  لينک‌دونی - Jan. 27

   آرشيو ماهانه | آرشيو موضوعی

§                            «گوبلز کوچک در اسراییل چه می‌کند»

یک شاه‌پرست خشن از سفر من به اسراییل و حمایتم از اصلاح‌طلبان در حد مرگ عصبانی است

§                            آلمان جلوی سفر نژادپرست ضد یهود را به کنفرانس ضد هالوکاست در تهران گرفت؛ بی.بی.سی

دمشان گرم.

§                            سوال و جواب درباره‌ی پیروزی غیرمنتظره‌ی حماس؛‌ بی.بی.سی

§                            سیستانی: ایرانی زاده شدم و ایرانی خواهم مرد

او تابعیت عراقی را نپذیرفته است

فکر می‌کنید چطور می‌شود که ملت این همه کامنت حمایت‌آمیز بخاطر سفرم به اسراییل گذاشته‌اند، ولی حتی یک وبلاگ هم هنوز حاضر نشده حرفی در این مورد بزند یا لینکی بدهد؟ حالا کسانی که با اسم خودشان یا از ایران می‌نویسند حسابشان جدا، ولی واقعا بقیه که اسم مستعار دارند یا در امنیت خارج از ایران زندگی می‌کنند و می‌‌نویسند، چطور این همه بی‌تفاوت‌اند؟

این فاصله‌ی عمیق بین کامنت‌های مردم و نوشته‌های وبلاگ‌دارها فکر می‌کنید چه دلیلی دارد؟

27 Jan 06 @ 11:40 PM نظر (30)

شاعر و داستان‌نویس مشهور، آقای عباس معروفی، همین الان نامه ای برای من فرستاد که دلم نمی‌آید با شما در میان نگذارم.

او در جواب کسی که به اسم من برایش کامنت گذاشته (هزار بار گفته‌ام که برای جلوگیری از سوءاستفاده در هیچ جا کامنت نمی‌گذارم) و گفته «تو هم اسم خودت را شاعر گذاشتي.؟» به پینگلیش نوشته:

be to marboot nist, boro laaye daste oon haami e Londoni at.
gohe ziaadi ham nakhor.

چقدر زیبا و حکیمانه.

توضیح:
- ایمیل از طرف آمده و
Header و بقیه‌ی مشخصاتش تایید می‌کند که از آقای معروفی است. متن کاملش را پایین می‌گذارم.

ادامه‌‌ی مطلب «» را بخوانيد...

27 Jan 06 @ 06:30 PM نظر (25)

تا حالا نشده بود جایی بروم که نتوانم حتی الفبایشان را بخوانم. ولی در اسراییل همه‌چیز به عبری نوشته شده. از اسم روی آب‌گرم‌کن بگیرید تا هشدار روی سیگار. البته خیلی جاها انگلیسی هم دارند و روی تابلوهای ترافیک عربی هم به این دو اضافه می‌شود.

اینجا پر است از آدم‌های جواوجور از هر جایی که فکرش را بکنید. همه در یک چیز مشترک‌اند که یهودی‌اند. ولی درست مثل مسلمان‌ها و مسیحی‌ها طبیعتا هزار جور دسته و نژاد و مرام و مسلک برای خودشان دارند و اتفاقا جالب اینکه درباره‌ی هر کدام از این دسته‌ها هم کلی استریوتایپ یا تصورات قالبی وجود دارند.


سیمور از پدر و مادری ایرانی زاده شده و در تل آویو صرافی و موبایل فروشی دارد.

کمی راجع به یهودیهای ایرانی بگویم. شاید باورتان نشود. ولی اگر همان‌جور که در ایران اسم یهودی‌ها به عنوان آدم‌های خسیس در رفته که با اینکه ثروتمندند هیچ‌وقت چیزهای گران قیمت و درست و حسابی نمی‌خرند، اینجا هم کلیشه‌ی راجع به ایرانیان دقیقا همین است. ولی خب، این دلیل نمی‌شود که یهودی‌های ایرانی بدنام باشند. خسیس بودن هرگز به اندازه‌ی دزد و دغل و دروغ‌گو بودن بد نیست که ایرانی‌ها در بسیاری از کشورهای و شهرهای دنیا به آن مشهور شده‌اند. اینجا در تل آویو و اورشلیم که چند ساعت بعد خواهم رفت، هزاران ایرانی زندگی می‌کنند که یا خودشان در این چند سال بعد از انقلاب اینجا آمده‌اند، یا اینکه اینجا به دنیا آمده‌اند.